مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
156
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بيامدند ، گفت : در ببنديد و خانه را جستجو كنيد كه بيگانه اندر خانه نباشد . چون آن شخص ، سخن برادرم بشنيد ، ريسمانى از سقف آويخته ، آن ريسمان بگرفت و در هوا بايستاد . ايشان در ببستند و خانه بگرديدند . كس نيافتند . پس از آن پيش برادرم آمده ، بنشستند و درمها بيرون آوردند . چون بشمردند ، ده هزار درم بيش بود . ده هزار درم به زير خاك پنهان كردند و زيادتى را هريك بخشى برداشتند . پس از آن خوردنى گذاشته ، همىخوردند . كه برادرم صداى بيگانه احساس كرد و دست به اين سو آن سو دراز كرد . دست آن مرد به دستش آمد . بانگ بر ياران زد كه : پيش ما بيگانه هست . پس همگى بر او گرد آمده ، او را همىزدند و فرياد همىآوردند كه : ايها الناس ، دزد آمده . آنگاه خلقى بسيار بر ايشان گرد آمدند ، آن مرد نيز خويشتن بنابينائى زد و چشمان خود برهم نهاد . بدانسان كه هيچ كس در نابينائى او شك نميكرد و فرياد همىزد كه : ايها الناس ، بخاطر خدا مرا پيش والى بريد كه سخنى دارم . ناگاه خادمان والى اين ندا شنيده ، همه را بگرفتند و پيش والى بردند . والى ، حكايت ايشان باز پرسيد . آن مرد گفت : اى والى ، تا ما را عقوبت نكنى و نيازارى ، از حقيقت كار آگاه نخواهى شد . اگر بخواهى ، نخست مرا آزار كن . والى گفت او را بر زمين انداخته ، تازيانه چند بزدند . آنگاه يك چشم خود را باز كرد . و چند تازيانه ديگر بزدند . چشم ديگر باز كرد . والى گفت : اين كارها بهر چيست ؟ گفت : اى والى ، مرا امان ده تا خبر باز گويم . والى امانش داد . گفت : ما خويشتن را نابينا كرده ، به خانه مردم رويم و مال از ايشان بدزدى و گدائى گرد آوريم . و تا اكنون ده هزار درم از اين كار گرد آوردهايم . من دو هزار و پانصد درم نصيبهء خود را از ايشان خواستم . ايشان مرا بزدند و مال مرا بگرفتند . من از خدا و از تو پناه خواستهام . تو بر نصيبهء ما سزاوارترى از ياران من . اگر خواهى راستى سخنم بر تو آشكار شود ، هريك را بفرما بيش از آنكه مرا بزدند ، بزنند تا چشم باز كنند . پس شحنه امر كرد كه ايشان را عقوبت كنند . نخستين كسى را كه بستند ، برادر من بود . چندان بزدند كه از هلاكش